قصّه پدر و مادر ندارد. مغز و حسیات هر نویسنده هم برای هر نوشته اش جوری دیگر کار می کند اگر نوشته اش ارزش خواندن داشته باشد. اگر هم نوشته هایش یک جور کار کنند٬ که این کار نکردن است و درجا زدن. همان اندازه باید به ملاحظه گرفته شودکه هربار حرف و نحوه بیان دیگری بیاورد. گاهی خودش هم پدر یا مادر قصّه اش نیست.اصل سوال٬ به گمان من٬ خیلی پیش پا افتاده طرح شده است. برای قصّه دنبال پدر و مادر نباشید٬ ببینید چه می گوید. «فارسی شکر است» جمالزاده برای هٍر هٍر خندیدن و زخم زبان زدن نیست. به راحتی نشان می دهد که ایران دارد عوض می شود٬ «طبقه» های مردم در هَچَل افتاده اند و گیر کرده اند و درد واحد یکدیگر را نمی فهمند. تاریخ پدر قصّه است. پیش از او هم «دخو» که دهخدا بود٬ قصّه نوشته است. خیلی های دیگر در وقت های پیشتر از «نود سال» جمالزاده نوشته بودند. قصّه قصّه است٬ نویسنده ها به حسب زمانه و اندیشه و شرف خودشان٬ و حرمت خودشان به خودشان٬ قصّه نوشته اند. جمالزاده از شیپورهای اول روزگار تازه در زبان فارسی بود. مرد بسیار فروتن بسیار دلبسته به دنیای فرهنگی خودش بود. شما هم باشید. حجازی و مستعان را هم به یاد بیاورید. و توجه کنید که در این سر و صداهای امروزی درباره قصّه٬ یک قصّه نویس بزرگ روزگارمان راکه صادق چوبک بود به خاطر بیاورید.
---این نوشته پاسخی است از ابراهیم گلستان به سوال زیر:
تجربه: در ایران برخی محمدعلی جمالزاده را پدر داستان نویسی کشورشان می دانند. شما اورا به پدری داستان قبول دارید؟ یا به نظرتان داستان های او به تاریخ ادبیات پیوسته اند؟
ماهنامه تجربه - شماره ۴ - شهریور ۹۰
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 13:5 توسط بهرنگ
|
مهم نیست روابط ما چگونه بود. ما شاگردان کوچک او بودیم و هستیم و تا زنده
ایم حرمت اش را پاس می داریم. عظمت کار نیما در شکستن قالب های عروضی نیست.
او جامعه ی فارسی زبانان را با مفهوم شعر آشنا کرد. هر قضاوت دیگری در
مورد نیمای شاعر قضاوتی ناآگاهانه و نادرست است. خلقیات شخصی افراد به خود
آنها مربوط است. معیار سنجش بزرگان خوش خلقی یا تنگ حوصله گی و رضایت یا
نارضایی آنان از این وآن نیست. چه اجباری داشت نیما که حضور مزاحم امثال
مارا تحمل کند؟ اگر کسانی از ما خوشه چینان کشتزار پربرکت او٬ خاطر نازک اش
را خسته ایم شرم بر ما باد که طاقت اورا تنها با پیمانه ی سماجت خود
سنجیده ایم.
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 10:43 توسط بهرنگ
|
من همیشه با واژه ی نسل٬ این طور که جماعت به کارش می برند مشکل داشته ام. نسل ما این طور...نسل ما فلان...ما نسل فلانی ها...چون هیچ وقت نمی توانم فراموش کنم که این واژه برآمده از تناسل است و معنایی ورای معانی تناسلی نمی توان برایش قائل شد.یا دست کم من نمی توانم.
با کاربرد این واژه در علوم اجتماعی و انسانی یا در بررسی های کلیٍ آماری مشکلی ندارم.چرا که این جور بحث ها نیازشان و گاهی حتا هدفشان شناسایی و طبقه بندی است.اما این که گروهی از آدم ها در پی ساختن مایی باشند و اعضای این ما راصرفا تاریخ و دوره ی تولد٬ شرایط اجتماعی و اقتصادی آن ویا حتا مصادفات تاریخی تعیین کند دایره ای بزرگ از مواجهات نا خواسته به وجود می آورد. آش شله قلم کاری که هیچ کس و هیچ چیزٍ این همبودگی را علت چیزی نمی سازد. چه٬ آن که همه معلول شرایطی اند که خود در ساختن آن نه نقشی داشته اند و نه حتا می توانستند داشته باشند.
من شخصا اگر در مورد شرایط تولدم اختیاری می داشتم ترجیح می دادم متولد دهه ای باشم که جوانی ام را در روزهای اوج کافه نادری و کافه پارس بگذرانم و عرق میهن بخورم و اشنو ویژه بکشم و مجله ی فردوسی بخوانم و شب ها توی سینما به تماشای رزم ناو پوتمکین بنشینم.حالا برایم سنگین و غیرقابل هضم است که به خاطر تاریخ و دوره ی ولادتی که به من تپانده اند خودم را با چندین هزار نفر دیگر شریک روحیات و اخلاقیات و تالمات متفاوتی بکنم که بابت اش نه اختیاری داشته ام نه خوشنود بوده ام.
خلاصه این که ترجیح من آن است که مرا از دسته بندی های بیولوژیک و گونه شناختی بیرون کنید.من نه به تاریخ تولدم٬ نه به ایده آلیسم افراطی و بی تحلیل پدر و مادرم که متد تربیت من بود٬ نه به دوره ای که درآن درس خواندم٬ نه به مقتضیات زمانه ای که حالا درآن می زیَم٬ نه به جنسیت ام و نه به هیچ چیز دیگری که مرا با هزاران نفر دیگر مشترک می کند هیچ تعلق خاطری ندارم. من تاریخ خودم را دارم. تاریخ شخصی خودم را ساخته ام و در ساختن آن از هیچ اشتباه و نادانی و افتضاحی فروگذار نکردم. تراژدی های شخصی خودم را به آب گرفتگی مقبره ی کورش و تغییر نام خلیج فارس در گوگل و پیدا نشدن مدفن آریو برزن ترجیح می دهم.چرا که زاده شده ام تا خالق تراژدی های تازه و شخصی ای باشم که مرا از مای موهومٍ موعود٬ متمایز میکند. وتا وقتی از این ما متمایزم زنده ام. مهم نیست که این من٬ منٍ موفق و سربلندی باشد. مهم این است که در تاریک ترین و تهوع آورترین لحظه ها٬ من باشد.
این است که از تمام اشتراکات این مجموعه ی واهی٬ توپ دولایه و آدامس سین سین و کیکرزهای آبی ام را بر می دارم و باقی را برای همه جا می گذارم.
زیاده عرضی نیست.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 10:50 توسط بهرنگ
|
همیشه فکر می کردم که تکلیف ام با یک چیز در اطراف ام روشن است: آفتاب.
همیشه تا همین چند سال پیش...تا پیش از اولین سفرم به پاریس مطمئن بودم که من و آفتاب کاری به کار هم نداریم. دوست نداریم از کنار هم رد شویم. روزهایی که او در خیابان بود من در خانه می ماندم و بر عکس. اما یک چیزٍ این تفاهم ایراد داشت:آن هم این که من این میان حق انتخاب نداشتم و تکلیف این همجواری خصمانه و البته مسالمت آمیزرا فقط او بود که تعیین می کرد. من هم کنار آمده بودم. همیشه فکر می کردم با اینکه ما در سرزمینی آفتابی زندگی می کنیم اما در هوای غیرآفتابی بهتریم و راحت تر. تا اولین سفرم به پاریس با شوق نفس کشیدن در هوای ابری و باران های مدام.
وعده کرده بودم با خودم درآن یک ماهی که قرار است زیر ابرهای فرانسوی نفس بکشم٬ وقت ام را با قهوه و کتاب توی کافه های پاریسی بگذرانم...پاریسی که در فیلم ها دیده بودم...شهر ادبیات...شهر کافه نشینی های همینگوی و سارتر و کامو و بکت و سلین و هدایت و خیلی های دیگر.اما بعد از سه چهار روز فهمیدم نه پاریس همان است که فکر می کردم و نه من خصم آفتاب ام٬ همانطور که فکر می کردم. این را در شادمانی های تنها روز آفتابی پاریس دانستم. روزی که دلم خواست خودم را توی چمن های باغ لوکزامبورگ ولو کنم و آفتاب بخورم تا نم نکشم.
حالا هنوز هم آنقدرها با آفتاب دوست نشده ام.فقط دست از سر هم برداشته ایم اما این روزها را که مثل امروز تکلیف ایر و آفتاب معلوم نیست اصلا نمی فهمم. انگار تکلیف ام با خودم معلوم نیست. تکلیف ام با دنیا و ما فیها معلوم نیست و این سخت پریشانم می کند.
آقای مطلع دارد چک ها را ثبت می کند. نمی دانم در اتاق ما چه کار می کند و از کی قرار شد پشت تنها میز خالی اتاق ما کار کند و تمام اوقات بی کاری اش را تخمه بشکند و بر وبر ما را نگاه کند...مارا و صفحه ی مانیتورمان را و کتاب ها و کاغذ ها و دست نوشته ها را. همه چیز را. مثل سیلیس عمل می کند. همه چیز را تبدیل به شیشه می کند و ما انگار پیش او برهنه ایم و این ساکت مان می کند.
نگاه اش می کنم. می خندد و بابت سر و صدای دستگاه شماره زن چک عذر خواهی می کند.می خندم و می گویم:
-- اختیار دارین
باز شماره می زند و تخمه می شکند. دلم می خواهد تکلیف ام را روشن کنم. با خودم٬ با آفتاب٬ با این اتاق شیشه ای٬ با آدم ها٬ با روز٬ با شب٬ با این٬ با آن٬ با صداها٬ با کلمه ها.
می دانم که شب٬ همین امشب٬ لای کتاب را که ببندم و چراغ اتاق را که خاموش کنم و عینک ام را که بردارم٬ آرزو می کنم که فردا هوا ابری باشد. کامل. این طوری نیازی نیست من کاری بکنم. تکلیف همه چیز را هوا روشن می کند. چون من تا به حال حتا نتوانسته ام تکلیف ام را با این شنبه های بی ربط کش دار و ابر و آفتاب اش روشن کنم. چه رسد به دنیا و مافیها.
ماژیک را بر می دارم. روی تخته ی سفید اتاق٬ کنار برنامه ی روزانه ی اتاق٬ زیر ستون شنبه ۹/۷ ٬ می نویسم:
بشنو این نکته که خودرا ز غم آزاده کنی
خــــون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
خــــــون خوری.
+
نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 12:17 توسط بهرنگ
|
فنجان را گذاشت روی میز. می خواست سیگار دیگری روشن کند اما دهانش تلخ بود. قفل ساز تازه رسیده بود. شمع دانی ها از بی آبی پلاسیده بودند و فنجان های پر از ته سیگار روی میز جامانده بودند. ته ریش اش ٬ سیاه وسفید نوک زده بود و پیراهن اش چروک بود. سه روز می گذشت و زن برنگشته بود.
فکر کرد شاید قفل هارا عوض نکند. شاید زن بر می گشت و همه چیز دوباره مثل قبل می شد. شاید مثل همیشه بعد از سه چهار روز برمی گشت و از پله ها که بالا می آمد سعی می کرد نخندد. بعد نمی توانست و گوشه ی لب اش بالا می رفت. می آمد تو و همان طور دستهایش را توی جیب مانتو نگه می داشت و بی دست خودش را سر می داد توی بغل مرد. مرد می خندید و روسری اش را بو می کرد. زن یادش می آمد که قهر بوده و نباید به این زودی وا می داده. خودش را جمع و جور می کرد و روسری اش را طوری باز می کرد که انگار خیلی خسته است.بعد حتما می گفت:
-- باز که سیگاراتو تو فنجون خالی کردی...بو می گیره خوب...چایی می خوریم تو این فنجونا
بعد طوری که انگار چیز متعفن گندیده ای را برداشته باشد با نوک انگشت شصت و اشاره فنجان هارا می گذاشت توی سینک
سیگارش را توی فنجان خاموش کرد . گفت:
-- آقا قربونت...نمی خواد قفلا رو عوض کنی
-- به! آقای مهندس سرکار گذاشتی مارو؟ به خدا به خاطر کار شما...
-- شما فک کن قفلو عوض کردی دیگه...چقد میشه؟
پول قفل ساز را داد و در را پشت سرش بست. سیگار دیگری روشن کرد و نشست کنار پنجره. از بالا قفل ساز را دید که سوار موتور شد و رفت. کوچه ساکت بود. مثل همان ظهر جمعه که زن آمده بود. با یک چمدان و یگ گلدان حسن یوسف.از تاکسی پیاده شده بود و به بالا٬ به همین پنجره نگاه کرده بود.کوچه ساکت بود مثل همان سه روز پیش که زن رفته بود. با یک چمدان. به بالا هم نگاه نکرده بود.
صدای باز و بسته شدن در آسانسور را شنید. صدای پایی که نزدیک شد و صدای دسته کلیدی که از کیفی بیرون می آمد. نفس اش را نگه داشت و گوش داد تا کلید توی قفل بچرخد. صبر کرد تابعد از سه روز دری باز شود و کسی داخل شود. تا صدای زن دوباره خانه را پر کند.
--خانوم جان؟
--زهرا خانوم شمایی؟
--سلام آقا
-- سلام...امروز خانوم نیست...شما از آشپزخونه شروع کن
سیگار تازه ای روشن کرد.صدای جارو برقی خانه را پر می کرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 12:57 توسط بهرنگ
|
برای آخرم
برای عاقبت ام
بگذار بماند و نبَر این سنسوداین بی دین را
بگذار بماند و بمان
که تویی سنسوداین من
آه....سٍنــس....
شفقت موزونٍ بی کربنات
تلالوٍ خرّم میخ پرچ روی پایه ی مبل
مبل مصلوب متفرعن
آه....حس...... حسشوال....بای حسشوال
رفیق ات را دو نیمه کن
نیمی برای شب شادی و نیم دیگرش را دور....
حسشوالیتی....بای حسشوالیتی.....
خشاب سلاح ام را در رحٍم ات خالی می کنم
تا قنداق اش را بچه ای بتپانیــــم شخیص و غیرقابل تشخیص
سایه ی شوم جفت آل زده...
آل....
جلال...
جلال آل احمد
روشنفکر دهه ی بیست
خروجی حکیم اما نه شرقی و نه غربی
بی و نه شرقی
قی و نه غربی....بلکه خودٍ شخصٍ سعادت آباد
و چه سعادتی!
آه حس....حسیتیو....حسیتیویته
تو خودٍ هفتٍ تیری.....خود نارمک....خودٍ یوسف آباد
و چه یوسفی که من ام باد فتق آورده
و زلیخاش که تو بودی
و زلیخاش که روی هم ریخته باشد با انور سادات
اَن
ور
سادات....
تاریخ را روی چشم بگذار تا همان توله سگ قنداقی مذکور
بشاشد به تاریخ
سطر به سطر
صفحه به صفحه...رج به رج
نوشته ی ویل دورانت
دوره ی کامل
انتشارات علمی فرهنگی
آه حس....حسوداین
شاش بچه ام
با یک قاشق منیّت اعلا
برای مریم مجدلیه
خودم هم وقف پری بلنده و سوسن کوری
ژتون بگیریم و بزنیم به جاده
کندو...
مطرودٍ هم قبیله
مطرودٍ هم قبیله
مطرودٍ هم قبیله
سناتورٍ من
سنسوداین!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 10:53 توسط بهرنگ
|
شما اهل کجایید؟
اگر مایل باشید با هم راه برویم
می توانم دنبالتان بیایم؟
می توانم شما را برسانم؟
چه موقع همدیگر را ببینیم؟
خوب است هوا ابری خواهد شد
باران خواهد بارید
سردتر خواهد بود
برف خواهد بارید
رعد و برق و طوفان خواهد شد
لطفا ممکن است کمی آهسته تر صحبت کنید؟
دیر می شود
دیر می شود
می دانم
دیر می شود
ساعت سه است
ساعت سه و ربع است
ساعت یک ربع به شش است
ساعت یک نصفه شب است
ساعت جلو است
ساعت عقب است
می توانید راه را نشانم دهید؟
این جاده تا کجا می رود؟
فاصله چقدر است؟
به کدام طرف بپیچم؟
لطفا یک بلیط دونفره بدهید
صندلی ام کنار پنجره باشد
من مسافر این هواپیما خواهم بود
داروی دریا گرفتگی دارید؟
سرد خواهد شد.سرد
لطفا خانواده ام را مطلع سازید
من شما را گم کرده ام
برایم گواهی علت بیماری صادر کنید
اعتبار گذر نامه ام تمام شده است
ویزایم تمام شده است
ویزای ترانزیت ندارم
اظهارنامه پر نمی کنم
چیزی برای اظهار ندارم
وسایل ام را باز نمی کنم
حق گمرک نمی پردازم
چیزی همراه ندارم
برچسب کنترل شد نزنید
کیف ام را از زیر اشعه نمی گذرانم
فقط به من بگویید کجا باید پیاده شوم؟
لطفا ممکن است کمی آهسته تر
صحبت کنید؟
رعد و برق و طوفان خواهد شد
برف خواهد بارید
سردتر خواهد بود
باران خواهد بارید
خوب است هوا ابری خواهد شد
چه موقع همدیگر را ببینیم؟
می توانم شما را برسانم؟
می توانم دنبالتان بیایم؟
اگر مایل باشید با هم راه برویم
شما اهل کجایید؟
شما اهل کجایید؟
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 11:36 توسط بهرنگ
|
یادت باشد عزیز من
هروقت آبی می شوم تو زرد نشو
دوست ندارم زندگی خصوصی مان درگیر مناقشات اجتماعی شود
یادت بماند
هروقت قهوه می شوم
زود شکر نشو
نمی خواهم بوی روزهای رفته بگیرد پیراهن مان
آب که می شوم
یخ نباش
دست بکش به صورت ام
گوشت اگر شدم
چسبیدم به کشاله ات
ندو
بیشتر آبم نکن
همین طور که آبی زیر پوست ات باشد خوب است
باریکه ی نوری اگر بودم
غبار نشو
به جانم نپیچ
می خواهم فرش زیر پایمان را تکه تکه کنم
عنکبوت اگر بودم
جارو نباش
بغض اگر بودم
اصلا به یادم نیا
نکن
نیا
نشو
نبر
نبین
نخند
نگو
نباش
فقط باش.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 17:34 توسط بهرنگ
|
در چتر بسته ات آسمانی پنهان بود
ابر
کبود
من توهم آفتاب خورده ی تمام اشیاء بودم
دور
تشنه
از گدازه های تنهایی من تا پاییز پیراهن تو
یک تکًه ابر فاصله بود
تو سرنوشت تمام تابستان های من بودی
من آفتاب بیخود بعدازظهر
چتر ات را باز نکرده رفتی
رفتی و من ماندم
من ماندم و هنوز
دم و هنوز این سوزش معده امان ام نمی دهد از...
مانم نمی دهد
+
نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 16:47 توسط بهرنگ
|